|
+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/01/27 22:32 توسط فريد |
کسی که روی تو دیدست حال من داند که هر که دل به تو پرداخت صبر نتواند مگر تو روی بپوشی و گرنه ممکن نیست که آدمی که تو بیند نظر بگرداند + نوشته شده در پنجشنبه 1387/11/17 21:25 توسط فريد |
جهت کسب اطلاعات بیشتر:
http://www.myfootnotes.blogsky.com/1387/11/08/post-6/ لینک بالا مطلبی است که وبلاگ پاورقی های من آن را در مورد اینجانب به چاپ رسانده است. + نوشته شده در سه شنبه 1387/11/08 21:52 توسط فريد |
آن چنان و این چنین از نیک و بد پیش تو بنهیم و بنماییم جد گر تو خواهی این گزین ور خواهی آن زهر و شکر سنگ و گوهر شد عیان دست مزدی می نخواهیم از کسی دست مزد ما رسد از حق بسی (مثنوی مولوی ، دفتر سوم) + نوشته شده در شنبه 1387/10/28 10:18 توسط فريد |
دامن دوست چون به دست آمد دل به صد شوق راز می گوید گاه سر مست از امید نغمه ای دلنواز می گوید گاه از رنج های تلخ فراق قصه ای جانگداز می گوید. تا دلی هست ُ های و هویی هست
+ نوشته شده در دوشنبه 1387/09/18 10:38 توسط فريد |
صبوح ای صنم فرخ پي برساز ترانهای و پيشآور می کافکند به خاک صد هزاران
جم و کي اين آمدن تيرمه و رفتن دی!!!!!!!!!!! + نوشته شده در سه شنبه 1387/04/11 9:20 توسط فريد |
کسی که روی تو دیدست حال من داند که هر که دل به تو پرداخت صبر نتواند مگر تو روی بپوشی و گرنه ممکن نیست که آدمی که تو بیند نظر بگرداند + نوشته شده در پنجشنبه 1387/04/06 22:46 توسط فريد |
صداقت يعني از مرز افق ها + نوشته شده در شنبه 1387/03/25 9:34 توسط فريد |
دلم خون شد از اين افسرده پاييز از اين افسرده پاييز غم انگيز. غروبي سخت محنت بار دارد همه درد است و با دل كار دارد. شرنگ افزاي رنج زندگاني ست غم او چون غم من جاوداني ست بهارم ،دخترم از خواب بر خيز شكر خندي بزن، شوري بر انگيز گل اقبال من اي غنچه ي ناز بهار آمد تو هم با او بياميز. بهارم ،دخترم، آغوش وا كن كه از هر گوشه گل آغوش وا كرد. زمستان ملال انگيز بگذشت بهاران خنده بر لب آشنا كرد. « فريدون مشيري » + نوشته شده در شنبه 1386/12/11 8:12 توسط فريد |
در خانه ی خود نشسته ام ناگاه مرگ آید و گویدم:« زجا بر خیز این جامه ی عاریت به دور افکن.» ای وای چه سرنوشت جانسوزی این است حدیث تلخ ما،این است ده روزه ی عمر با همه تلخی انصاف اگر دهیم شیرین است. من روزی اگر به مرگ روکردم «از کرده ی خویشتن پشیمانم.» من تشنه ی این هوای جان بخشم دیوانه ی این بهار و پاییزم تا مرگ نیامده است برخیزم در دامن زندگی بیاویزم
دست بالا بردم تا كه دستان پراز خواهش من را شايد مهراو دریابد بارها خوانده ام او را اما او مرا مي شنود ؟ وميان همه هستي بي پايانش او مرا می بیند ؟ در جهاني كه هزاران مه وخورشيد درآن نا چيزند ذره را راهي هست ؟
+ نوشته شده در یکشنبه 1386/10/16 10:49 توسط فريد |
|